من و دانشکده و همایش زبان
...امروز ، بعد از مدتهای مدید که دلم میخواست برم دانشگاه،بهانه ای دست داد و به همایشی که در دانشکده ی علوم برگزار میشد رفتم.وقتی وارد دانشگاه شدم،قلبم داشت از جا کنده میشد.انگار گرد غم رو در روحم پاشیده بودند.هرچند دبیر زبان خودم و خواهرم رو اونجا دیدم اما خوشحالی این اتفاق هم نتونست منو تغییر بده.هنوز نیم ساعت از سخنرانی دکتر باطنی نگذشته بود که پلکام سنگین شد.آخه هیچی نمیفهمیدم.تکاک کلماتی که رد و بدل میشد و تمام سخنرانی ها و لکسچر هایی که ارائه میشد،کاملا انگلیسی بود...
بی خیال شدم و زدم بیرون.پیاده گز کردم تا رسیدم نزدیکی های دانشکده اما پاهام سست شد و نتونستم بیشتر برم.سلف ،دستگاه اتوماسیون شارژ کارت،میدون روبروی در دانشکده و اما بالاخره عزمم رو جزم کردم و همراه بچه هایی که واسه امتحان عمومی شون اومده بودن وارد دانشکده شدم.
خدای من!چی میدیدم.خاطراتمو؟بچه ها رو؟دانشکده خیلی خلوت بود.تو کریدور چرخی زدم.سوت و کور بود.رفتم تا نزدیکی گروهمون.از پله هاش آروم آروم رفتم بالا.همه چی دست نخورده سر جاشون بود.حتی سطل زباله ی آبی رنگ کنار درب گروه...در گروه بسته بود و تاریک.انگاری رسیدم به ضریح امام رضا.دست انداختم و در و بغل کردم و بوسیدم.بغض داشت خفه م میکرد.فقط چند ثانیه موندم و با سرعت راهو برگشتم و از دانشکده زدم بیرون...مثل همیشه تمام مسیر تا درب دانشگاه رو پیاده رفتم...
انگار بار سنگینی رو دوشم گذاشته ن.خسته شدم و سنگین.نفسم بالا نمیاد و هنوز قلبم داره تند تند میزنه...امروز خیلی روز سختی بود..امروز دنیا رو سرم سنگینی میکنه...امروز روز حسرت من بود...امروز داغونم...داغونم...داغونم....داغون...
روز نوشت/1
امروز صبح مثل همیشه مهندس اومد دنبالمون و راهی محل کار شدیم.و مثل همیشه گذشتن از درب دانشگاه که حاضرم از هر مسیری منو ببرن جز اونور...امروز طرفا نظام وظیفه شلوغ نبود و در نتیجه ترافیکی در کار نبود و زود تر از معمول رسیدیم.از شانس خوبمون امروز کارمون اونقدر ها سنگین نبود و وقت بیشتری داشتیم که با هم حرف بزنیم.
امروز روز تکرار تمام خاطره هام شد.از اونجا که با بچه های باغبانی و گیاهپزشکی ۸۳ دور هم هستیم،بحث افتاد به عملیات کشاورزی و بچه های معروف و تریپ خفن دانشکده.عکساشم رو گوشی یکی از بچه ها بود.سمیناری که دکتر یزدانی واسه عملیات تو آمفی تئاتر داده بود، کرت های کلم و تربچه و...بچه های ماشین،خاک،آب،گیاهپزشکی و...

امروز هر لحظه ش خاطره بود و خاطره...امروز هر ثانیه ش قد یه سال واسم سنگین بود و نمیگذشت. امروز روز خاطره ها بود و ظاهرا ازین به بعد هر روز روز تکرار خاطره هام خواهد شد...
بهترینم،تولدت مبارک
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد


سراغاز زیستن...
ديشب كه مهندس تماس گرفت و آدرس شركتو داد كه براي امضاي قرارداد برم تا صبح خوابم نبرد.بالاخره انتظار ما هم به سر رسيد و راهي بازار كار شديم.و امروز صبح،تو يه هواي سرد زمستونيه مه گرفته مورخ دوازدهم ديماه هشتاد و هشت قرارداد به ثبت رسيد و شديم سهامدار و عضو شركت!!و يكشنبه روز مهمي خواهد بود كه آغازين روز راه جديد زيستنست...
شب یلدای آریایی ها مبارک
تب تلخ
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب سرد
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش ما رو برای هم نمیخواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
میبینم میری و میبینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید میرسیدیم
داره رو دست ما میمیره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش ما رو برای هم نمیخواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود...
خاطرات تلخ
باور نمیکردم کسی از عشق دلگیرم کند
با اینهمه دلبستگی آزرده وپیــــــرم کند
با ناز مژگانی که من دلبسته بودم بر رهش
یک شب بجای عشوه ای آلوده ی تیرم کند
باور نمیکردم شبی در گیرو دار زندگی
هم گریه همدردم شود هم غصه زنجیرم کند
سر مست بودم با رخش دلداده بودم بر دلش
با اینهمه دیوانگی از زندگی سیـــــــــرم کند
کاش از میان کوچه ها ناز نگاهش میرسید
آنگاه با چشمان خود یک لحظه تسخیـــرم کند
میم.بزرگ
بیاد خودم...
خستگی و سرمای وجود و دلی که دیگر دل نیست و عشق که گمگشته ایست در هوای تن!سکوت سرشار از ناگفته هاییست که غرق ابهامند بقول شاعر و من که سکوتم سرشار از فریادیست خفته و چقدر خسته ام.از دانشگاه یو پی ام پوترا جایا گرفته تا همین مونیتور ال سی دی که تمام امید و آرزوهای نوشته شده ی دیگران را در معرض دید مینهد و فاش کننده ی اسرار دلهاشان می گردد ومن...
یاد باد آن روزگاران بر دامنه های فریزر هیل و بر فراز روشنایی صبح و عشق که همه جا بویش را میشد شنید و آکواریوم ک ال سی سی که خود را در دریای بیکران خداوندی میدیدی میان کوسه هایی که اگردستشان به تو میرسید خدایت رحمت کناد...و راستی یادش بخیر نیما همان آقای بیکار خودمان را میگویم و چقدر دلم برای پاکی دلش تنگ شده است و محمد که لحظه ی مرگش عجیب دلم را ریش میکند و بیچاره فریبا و من کجایم میان این همه خاطره ای که ظاهرا همگی مال من اند...ای وای خاطره هایم!راستی کجایند آدم های درون خاطره هایم...

خسته ام و بوی نای دیوار حس باران دیشب را تداعی میکند و من چقدر از باران بیزارم که زیر باران تمامی به خاطره پیوسته های زندگیم رخ مینمایند به من و زنده میگردند...
پ.ن: امروز درگیر هبوطی عظیم گشته ام که جز در کویر یافت می نشود!
غروب ستاره
آری تا شقايق هست زندگی بايد كرد
ليك، در غياب شقايق چه بايد كرد؟
در حضور بی حضور سرخی عشق
زمانه مرا اسير زردی حادثه كرد
خدا گماشت عشق را در سرشت من
وگرنه اين دلم هوس بی بهانه كرد
بگيرعشق من اين تك ستاره را كه زود
خدا غروب فروغش به نامه كرد...
كوير-۴/۹/۸۸
...
دوباره حس تلخ مالیخولیایی مثل یه بختک افتاده به جونم و نگرانم و میترسم از...میترسم خدایا...میترسم...کاش چشمامو میبستم و وقتی باز میکردم که همه چیز از یادم رفته بود...الان درست مثل یه تک درخت خشک میون یه کویر برهوتم که به ثانیه شماری روزهای پایانی عمرش روزگار میگذرونه...می ترسم!!!





