
در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست

کلا دید خارجی ها به ما ایرانی ها دید افغانی هایی هست که بجای تریاک نفت دارن!!فکر کن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدبختی اینه که عراقم که میری دیدشون همینه.عراقی که ایران اینهمه داره سنگشو به سینه میزنه کلی طاقچه بالا واسمون میذاره./خدا رحم کنه به هممون...
چشمم از خاطره ی ریگ پر است!
ابر من باش و دلم را بتکان...
تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟
یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار
**********
بغض، بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدمهاست!اگر بشکند دیگر اعتراض نیست.التماس است.
"د. شریعتی"
خدايا!
كدام ميوه ي ممنوعه را بچينم كه از زمين براني ام؟!

یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام، بدونه ،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ، یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه، که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفه رفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که می بست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم،جلوی راشو بگیرم
میترسم،یه روزی،برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا،کمک کن،نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره،نمیخواد،بشه باور من که دیگه نمیاد انگار
یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفه رفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که می بست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم،جلوی راشو بگیرم
یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام، بدونه ،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ، یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه، که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
هنوزم از خستگی دورو بریام خیلی خسته میشم و میبرم
هنوزم نمیتونم بی تفاوت باشم نسبت به خیلی چیزا و خیلی ادما
هنوزم نمیتونم چشا و گوشامو به روی خیلی چیزا ببندم و هییییچچچی نشنوم و نبینم...آخ کاش میشد...خسته شدم دیگه
بیست و شش سال پیش در همچین روزی در مشهد در مجاورت امام خودم،امام رضا چشم به روی این دنیا باز کردم
سال گذشته در همچین روزی و در حالیکه اخرین دقایق یک ربع قرن!!!!!! زندگیم رو در مدینه به پایان میرسوندم،عازم مسجد شجره بودیم تا محرم بشیم...شب ساعت 2،به مسجدالحرام رسیدیم و من هنوز 4ساعت از 26 سالگیم رو شروع نکرده بودم که طواف به دور کعبه ی عشق رو شروع کردم و ساعت 7 صبح که اعمالمون به پایان رسید،حس یه فرشته کوچولوی تازه متولد شده رو داشتم...و امروز همش حس میکنم تازه یک سالگیم به پایان رسیده...بهترین تولد عمرم رو پارسال داشتم و همه اونجا بهم تبریک میگفتن و بهترین هدیه ی زندگیمو هم از خدا گرفتم...پیش خودش بودن رو در روز تولدم
یه امروز رو دوست دارم به تموم خوبیا و قشنگیای زندگیم نگاه کنم و یه امروز رو غصه رو بذارمش کنار و این ترانه ی زیبا رو که همدم تموم روزای شاد زندگیمه رو گوش بدم
همه چی آرومه،تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که،تو کنارم هستی
همه چی آرومه،غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه،تو به احساس من
همه چی آرومه،من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا،به خودم می بالم
تو به من دلبستی،از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم،همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم،منو سیرابم کن
منو با لالایی،دوباره خوابم کن
بگو این آرامش،تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق،تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه،من چقدرخوشحالم
پیشم هستی حالا،به خودم می بالم
تو به من دل بستی،از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم،همه چی آرومه
امروز ۲ تیرماه ۱۳۹۰خاطره تلخ از دست دادن داییم در سال ۸۶ مصادف شد با امضای من و به نام شدن منزلمون به اسم من