|
سنگ صبور |
||||||||||||||||||
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
||||||||||||||||
|
... نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:50 هو الحق
تنهاییم کودکی بود، که نه رویایی داشت برای پرواز آرزوهایش و نه انگیزه ای برای به ثمر نشستن درخت امیدهایش. و هنوز نمیدانم که: اگر هست چرا نیست می شود و اگر نیست چرا هست؟ نوشته شده توسط
سارا | به دنبال تو میگردم... نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 17:51 لا حول و لا قوة الّا بالله العلی و العظیم فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین و آن روز که انتظاری بود و من منتظر و چشم به راه،و آن روز که تمام آرزویم خواستن بود و وصال،و آن روز که چشمان اشکبار من تهمتی بود به درگاه تو...آری همان روزهای به ظاهر نکبتبار،که تمام سختی و قداستشان را به رذالت امروزم نمیدهم... آن روز یک چیز نبود و همه چیز بود و امروز آن یک چیز هست و هیچ چیز دیگری ندارم،جز یک دنیا دروغ و تزویر و ریا و بی عفتی و بارسنگین گناه و بیغوله ای که مجال بازگشت نمیدهد....و من "گمگشته" ی روز الستم تا بحال و آفرینش را و....
و چه دیرست و چه سختست و چه عذابیست بیغوله راه ماندن بی هیچ خدایی که لااقل دلت را خوش کنی به همرهی و...اما هست،آری خدا هست،لیک "من" نه روی بازگشت را دارم و نه دل و جراتش را... اگر اینبار خسته ام و دم از خستگی میزنم ،خدایم را میخواهم که بشدت "گ م ش" کرده ام و بی او هیچ ندارم و بس! نوشته شده توسط
سارا | کودکانه هایم... نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:44
نوشته شده توسط
سارا | |
|
|||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||