تبليغاتX
بیگانه

بیگانه

...

بده دستاتو به من...

وقتی که اولین ترانه ی زندگیت این باشه که...با تو...بی تو...در تو...و وقتی که دیگه تو نگاهت هیچ عظمتی نیست تا بشی ناتانائیل!! وقتی که دیگه لحظه هیچ حرمتی نداره و فقط این خداست که میتونه گل عشقو بکاره،هر چی هم آیه و قسم بیاری،دیگه باور نمیکنم که پیشمی و تو تار و پود و ریشم جا داری...چون همه چیز فقط یه جبر مطلق هست و همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:6  توسط کویر  | 

سراب عشق

سکوت سرآغاز فراموشیست و عشق سرآغاز پریشان حالی!و چگونه سکوت توأمان عشق خواهد شد،هنگامیکه سرمنشاء تمامی نیک و بد های زیستنگاه بشری،عشقست و متعلقاتش!چرا که عشق سرآغاز زیستنست و عاشقانه زیستن،آغازیست برای لبخند به زندگی.

کدامین چشمه را یارای جوشیدن در واحه ی به کویر نشسته ی عشقست و کدامین جنگل با سراب عشق به ثمر خواهد نشست؟من سکوت را بهانه میکنم به عشق لایزال تو و عشق را بهانه ای بر مهر سکوت دل.دل بیدارست و هشیار؛ و جان بهانه ایست بر حیات دل؛ و روح،پیوندیست میان جان و دل!پیوندی معنوی که کس را یارای برهم زدن آن نخواهد بود حتی حضرت حق!خواه پیوندی به کمال و درست باشد خواه ناصواب و بد چهره...

و این عظمتی ست بس عظیم و حیران کننده...و من کماکان متحیر و سرگشته و گمگشته ام در وادی "عشق"!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:16  توسط کویر  | 

تصویر یک نگاه

هنگامی که بلندای خاطره ات میشود: گذر زمان و سرور و پایکوبی شبانه ات میشود: خاطره ،کدامین تارای سرشتت به حضور تو رنگ جلا می بخشد و نور افشانی اش فروغ دیدگان می گردد؟

اشک شد،

گریست،

و خاطره گشت رویای صبح صادق!

"بیاد روز آغاز"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:24  توسط کویر  | 

هنوز هم...

از وقتی تو آمده ای ،خاطرات شوم گذشته ام مهربان تر گشته اند و شام تا سحر مرا میهمان کابوس های شبا نه ی خود نمی کنند.اما هنوز خسته ام و در به در؛هنوز خسته ام و مادام به دنبال "گمگشته"ی خویشم و نمیدانم کجای این بیکرانه ی دنیا میبایست به دنبال آن بود و نیافت.


و اینک که سطری نوپا را آغاز کرده ام میخوام بجای نوشتن،با طرحی نو آن را بیارایم.میخواهم در کرانه ی بی کران،آزاد و رها به پرواز درآیم و دیگر هیچ نمیخواهم.هیچ چیز!

 و هنوز اسب خیالم سرکش است و رام نخواهد شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:3  توسط کویر  | 

برای تو...

دوستت دارم ای یگانه ی من

و اینبار از تو و برای تو مینگارم
برای تو،که جسم و جانم را تسخیر عشق خود کرده ای
دوستت می دارم!

دوستت میدارم،
نه برای آرامش خویش،
لیک برای آنکه "لایق" دوست داشتنی...

     نگاهت،

            خنده ات،

                      بوسه ات،

                                    نفست،

بهانه ایست که طوفان درونیم را به آرامش دعوت می کند.

با من بمان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط کویر  | 

من و تو

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:3  توسط کویر  | 

عشق!!

هو الطیف و الرحیم

فکر نمیکردم اینقدر زود تو مسیر متاهلی قدم بردارم و...خیلی اتفاقی تر از اونچه فکر میکردم.فقط میگم "یه معجزه" بود...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:28  توسط کویر  |