تبليغاتX
kian

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 15:23  توسط  

خدايا!
كدام ميوه ي ممنوعه را بچينم كه از زمين براني ام؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 16:3  توسط   | 

یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام، بدونه ،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ، یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه، که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفه رفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که می بست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم،جلوی راشو بگیرم

میترسم،یه روزی،برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا،کمک کن،نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره،نمیخواد،بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفه رفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که می بست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم،جلوی راشو بگیرم

یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام، بدونه ،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ، یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه، که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه


هنوزم از خستگی دورو بریام خیلی خسته میشم و میبرم

هنوزم نمیتونم بی تفاوت باشم نسبت به خیلی چیزا و خیلی ادما

هنوزم نمیتونم چشا و گوشامو به روی خیلی چیزا ببندم و هییییچچچی نشنوم و نبینم...آخ کاش میشد...خسته شدم دیگه 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 17:35  توسط  

بیست و شش سال پیش در همچین روزی در مشهد در مجاورت امام خودم،امام رضا چشم به روی این دنیا باز کردم

سال گذشته در همچین روزی و در حالیکه اخرین دقایق یک ربع قرن!!!!!! زندگیم رو در مدینه به پایان میرسوندم،عازم مسجد شجره بودیم تا محرم بشیم...شب ساعت 2،به مسجدالحرام رسیدیم و من هنوز 4ساعت از 26 سالگیم رو شروع نکرده بودم که طواف به دور کعبه ی عشق رو شروع کردم و ساعت 7 صبح که اعمالمون به پایان رسید،حس یه فرشته کوچولوی تازه متولد شده رو داشتم...و امروز همش حس میکنم تازه یک سالگیم به پایان رسیده...بهترین تولد عمرم رو پارسال داشتم و همه اونجا بهم تبریک میگفتن و بهترین هدیه ی زندگیمو هم از خدا گرفتم...پیش خودش بودن رو در روز تولدم

یه امروز رو دوست دارم به تموم خوبیا و قشنگیای زندگیم نگاه کنم و یه امروز رو غصه رو بذارمش کنار و این ترانه ی زیبا رو که همدم تموم روزای شاد زندگیمه رو گوش بدم

همه چی آرومه،تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که،تو کنارم هستی
همه چی آرومه،غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه،تو به احساس من
همه چی آرومه،من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا،به خودم می بالم
تو به من دلبستی،از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم،همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم،منو سیرابم کن
منو با لالایی،دوباره خوابم کن
بگو این آرامش،تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق،تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه،من چقدرخوشحالم
پیشم هستی حالا،به خودم می بالم
تو به من دل بستی،از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم،همه چی آرومه


امروز ۲ تیرماه ۱۳۹۰خاطره تلخ از دست دادن داییم در سال ۸۶ مصادف شد با امضای من و به نام شدن منزلمون به اسم من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:27  توسط   | 

وقتی که خدا،مشق عشقمان را خط میزد
من،مشقهایم را ننوشته بودم
اما تو،هر سطر را دوبار تکرار کرده بودی

خدا لبخندی به تو زد و تو خندیدی
و تو، آن شاگرد شیرین زبان کلاس شدی

 بعد از خدا
این تو بودی که هر روز مشقمان را خط میزدی

و اما بعد از آن بود که من،هرگز مشقهایم را ننوشتم

۹۰/۳/۱۲-یه روز تلخه بغض آلود


بالاخره مسافرم از سرزمین دور اومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:31  توسط  

گفتم...

تو گفتی...

من گفتم...

تو گفتی...

گفتم و باز گفتی و...

گفتیم و شنیدیم!روزها و شبها...

بس است دیگر!

ما!نه زبان مضارعمان را میفهمیم نه زبان ماضی را...

فعل مستقبل که جای خود دارد!

بس است دیگر!ما به پایان راه رسیده ایم.نقطه.آخر سطر زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:0  توسط   | 

نگاهش کردم و نگاهم کرد!
نگاهمان اینبار بهم گره خورد و رفت تا اعماق وجودمان.
فقط چهره اش برایم اشنا مینمود و دیگر هیچ چیز از وی به خاطرم نمانده بود...

اما اینبار این او بود که رویش را برگرداند و رفت...

رفت و یاد امد که بود و کجا دیده بودمش!!


پ.ن: گاهی آنقدر مشغله داریم که آدم هایی که روزها کنارمان بودن را نیز به فراموشی مطلق میسپاریم!فقط در حد یک چهره ی آشنا آنهم گاها...

خسته ام...

اینبار سکوتم به من دروغ میگوید...

متنفرم از سکوتم...بس است...تو دیگر هیچ نگو!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:21  توسط   | 

دیشب به مناسبت تولد همسری و حکم جدید و سمت جدید سرپرستی شون،یه سر تیارا رفتیم و پیتزاها رو گرفتیم و رفتیم پارک گلستان.یه شب تاریخی و بیاد موندنی و هوای عالی و خنک بهاری که معمولا کم ازین هواها تو اهواز پیدا میشه...

امروز تولد یه فرشته و یار مهربونه...تولدت خیلی خیلی مبارک.ایشالله تا 150 سال زنده باشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 7:16  توسط   | 

دلتنگم...دلتنگ روزایی که تو این یک سال و 8 ماه و یک هفته بر من و همسری گذشت...دلتنگ همه ی روزای شاد و غمگین...روزای سخت و ...چه سختیا و مکافاتایی بود اولش واسه یکسری تغییرات اساسی خودم که میباید میبود وگرنه ادامه ی زندگی اصلا امکان نداشت...یه تحولات اساسی که الان که یادش میفتم به خودم میگم کی رفت این همه راهووووو؟

دلتنگ روزایی که هر روز که میومد یه شاخه یا دسته گل از گلفروشه سر خیابون میگرفت و میورد واسم و من هییییچوقت واسش گل نگرفتم!!

دلتنگ روزایی که از عصرش یه بحث بیخودی راه میفتاد و شب هم که گاها یکی رو تخت و یکی رو زمین تو هال پذیرایی شب رو تا صبح سپری میکردیم و اثار و عواقبش تا میانه روز هم ادامه داشت و نهایتا عصر با کوتاه اومدن یکی که معمولا و بیشتر اوقات همسری بود غائله ختم به خیر میشد و دوباره صلح و صفا حاکم میشد...

اینجا،این خونه ی جدید با وجودیکه میدونم از خودمونه اما بوی غربت میده...بوی گذشته هامو میده..این 3 روز کمرم برید با مهمون داری...پخت اونواع غذاها ودسرها و ببر و بیار و بشور و بساب و...واااااااای...و گلی که همسری به پاس زحمات این سه روزه اورد واسم....

کمر درد و خستگی رو با هر استراحتی میشه تسکین داد و از یاد برد،اما توهین و تهمت خنجرهایی هستن که با هر بار یاد اوریشون تو قلبت فرو میرن و دلتو به درد میارن...به درد...به د...ر...د...خستم و این خستگی با هیچ استراحتی تموم نمیشه...قلبم خیلی درد میکنه...روحم بد زخمی خورده...بد زخمی...


پ.ن: این روزا خستگی روح زخم خوردم بدجوری امونم رو بریده...این روزا خیلی دلتنگ یه مسافرم که نمیدونم کجاس...یه مسافر تو یه سرزمین دور...خستم خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااااااد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 16:20  توسط  

خیلی داغونم...خیلی...هنوز ۱۰ روزم نشده که از سفر کربلا و نجف و...برگشتیم.هنوز تو حال و هوای سفر...بازم طلبکارم از خدا...خدایا حالا زورت به یه پسربچه ی ۴ساله رسیده؟...نمیدونم شایدم داره چوب ندونم کاریای مامان و باباش رو میخوره...

قفل کردم و مغزم دیگه کار نمیکنه...هنگ هنگ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 12:25  توسط   |