دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
در غروبی بود يا بهاري، نميدانم!شايد ظهر بود.نه، ظهر از نيمه گذشته بود.بعداز ظهرِ يك غروبِ بهاري ِ اردي بهشت.آري،همان روز بود كه ميبايست درگيرِ يك هبوطِ خوددگرنگري يا شايد "شكستن ِ دنياي ِشيشه اي ِتلقيني ام" ميشدم بنا بر طالع ِنگاشته ي روزالست.ميبايست دنيا روي ديگر خود را نيز بر من مي نماياند.چهره ي كريه دنيا را ديدم...ديدم و شكست.و شكست آن شكوه قصر طلايي روياهايي كه هيچ گاه جرات ساختن آن را نداشتم.نداشتم چرا كه مي دانستم.مي دانستم چرا كه خارهاي روييده در هبوط،در گذران كودكي، جان و روحم را بازيچه ي زخم هاي خود ساخته بودند.و من از همان ابتدا بيم را در سر مي پروراندم...

و آنجا،در ميان گريه ها و اشك هايم فقط تو بودي و تو؛تو بودي و "خدا"؛خدا بود و من؛من بودم و او؛او بود و من و تو و خدا و يك دنيا اشك پاك خداوندي!و پرده ي كنار رفته ي صحنه ي نمايش.و فقط مانده بود يك صحنه تهي از هر چيز و من،يكه و تنها و عريان از هر پوششي.و من ِ خسته از عروسك بودن ِخيمه ي شب بازي و نقشي تازه بي هيچ آمادگي و از بر بودن متن و يك بغل بهت! و تو ي تماشاگر ِ ماهر ِ نقّاد!آخر مگر ميشد،با قلبي شكسته و روحي زخم آلود و ضجّه اي خفته در صدا،به ايفاي نقش پرداخت آن هم با قوانين حاكم بر بازيگري كه تماشاگرش استادي زبردست باشد و خود امّي ِعرصه ي بازيگري؟مگر ميشد با روح خوره هايي ماندگار،رضايت استاد را برانگيخت طوري كه پاداشت تازيانه ي شكنجه نباشد و تو را هيچ لغزشي بسوي آن سوهاي ورطه ي نابودي نباشد؟
اصلا مگر ميشود باشد و تو بگويي نيست،نباش،بمير،گم شو و يك كابوسست به اميد بيداري؟مگر ميشود خط قرمز ها را ديد و پا را فراتر برد و نترسيد؟مگر ميشود لحظه لحظه را ببيني و قلبت را بتني سخت بگيري؟مگر ميشود دل نسپرد به خاطراتي كه روزي هزار بار با يادآوريشان مثلا به خواب ميروي به اميد آنكه اندكي از دنيا و بازيهايش دور باشي،حالي كه در خواب نيز دست بردار نيستند؟مگر ميشود فراموش كرد روياهاي محقق شده را كه در خاطرات خو گرفته اند؟...و باز در نزاعند عقل و دل!!
هوالحق
اي جاودانه سكوت
اي فرياد سركوب شده در بغض سكوت
و اي تپش ثانيه هاي واپسين،
گلويم را به كدامين بشارت صبح چنين بي رحمانه مي فشاريد؟
و قلبم را بدين بيگانگي زنانه،بي محابا با دندان مي جويد؟
آري،
امروز،جسم تسليم هرزگي گرديد و شهوت ديده ي حيا و آزرم را فرو بست.
امروز،فاحشگي به معناي تمام بكارت پاكي را دريد و روح آلوده ي تن شد.
امروز،سكوت تنها بهانه ايست بر انكار فراموشي.
امروز،دل بي رحمانه بهانه ي عطوفت را مي گيرد و من...
و من تو را بهانه مي كنم در بهانه ي دل
سارا-19/11/86(جمعه)
سکوت...

سكوت در ابهامي سرد مي گريزد از وراي افكار
و من در پي روحم با دستهاي خيال
و "خدا" را جستجو مي كنم در ميان غربت اعصار گم شده ام.
و تو،مسيحاي زاده ي خيال من، از پي حوادث به سرعت دور ميشوي
حالي كه از آهي بر نفسم نزديكتر.
باشد كه بمانم و بماني در تجلي گاه حضور گم شده مان!


