بیگانه
اشک شد،گریست،و خاطره گشت رویای صبح صادق
در تمنای تو...

به تمناي صدا
به تماشاي وجود
به درخشيدن ِ چشمي كه پر از اشك ِ تر است
و به اوج ِ فرياد
و به تمثيل ِ فراق
و من ِ مانده در غربت ِ دهر، با هزاري خاطر
كه صدايم را پس ِ ديوار ِ سکوت رهنمون ميسازد
و به فردا سوگند،
كه نهانخانه ي دلهاي فرو شسته ي نابِ ابديست
من تو را خواهانم...
سارا-۴/12/86
!! نوشته شده توسط کویر
| 13:6 | شنبه چهارم اسفند 1386
•


