به دنبال تو میگردم...
لا حول و لا قوة الّا بالله العلی و العظیم
فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین
و آن روز که انتظاری بود و من منتظر و چشم به راه،و آن روز که تمام آرزویم خواستن بود و وصال،و آن روز که چشمان اشکبار من تهمتی بود به درگاه تو...آری همان روزهای به ظاهر نکبتبار،که تمام سختی و قداستشان را به رذالت امروزم نمیدهم...
آن روز یک چیز نبود و همه چیز بود و امروز آن یک چیز هست و هیچ چیز دیگری ندارم،جز یک دنیا دروغ و تزویر و ریا و بی عفتی و بارسنگین گناه و بیغوله ای که مجال بازگشت نمیدهد....و من "گمگشته" ی روز الستم تا بحال و آفرینش را و....
آن روز دنیایی از غم و کفر و اشک و ماتم و اندوه بود به همراه یک "خدا"یی که تمام هست و نیستم گشته بود و حال،سرگشته گی و پریشان حالی هست منهای یک "خدا"یی که بدون او هیچ ندارم با تمام مادیاتم...

و چه دیرست و چه سختست و چه عذابیست بیغوله راه ماندن بی هیچ خدایی که لااقل دلت را خوش کنی به همرهی و...اما هست،آری خدا هست،لیک "من" نه روی بازگشت را دارم و نه دل و جراتش را...
اگر اینبار خسته ام و دم از خستگی میزنم ،خدایم را میخواهم که بشدت "گ م ش" کرده ام و بی او هیچ ندارم و بس!


