تبليغاتX
بیگانه

...

هو الحق

 

تنهاییم کودکی بود، که نه رویایی داشت برای پرواز آرزوهایش و نه انگیزه ای برای به ثمر نشستن درخت امیدهایش.
کاش ،حرفهایم گریزی بود بر وجود تو و کاش دلم روزنی داشت بر جوشش خون تازه ی عشق.
خستگیها گاهی چنان حلقومت را می فشارند،که آرزوی "مرگ" بهترین آرزوییست که تو را به خوشبختی رهسپار می سازد و زندگی ،عصیانی میشود بر وجود حق لایزال!
 براستی "من" بهای تنهایی خستگیهایی را می دهم که جز با یاد مرگ آرام نمی گیرند؟؟
آیا پهنه ی دنیا و خدای آفریدگارش،همین را لیاقت من از آفرینش "من" دانسته اند؟

و هنوز نمیدانم که:

اگر هست چرا نیست می شود و اگر نیست چرا هست؟

!! نوشته شده توسط کویر | 12:50 | سه شنبه هجدهم تیر 1387 •

RSS

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس