هنوز هم...
از وقتی تو آمده ای ،خاطرات شوم گذشته ام مهربان تر گشته اند و شام تا سحر مرا میهمان کابوس های شبا نه ی خود نمی کنند.اما هنوز خسته ام و در به در؛هنوز خسته ام و مادام به دنبال "گمگشته"ی خویشم و نمیدانم کجای این بیکرانه ی دنیا میبایست به دنبال آن بود و نیافت.

و اینک که سطری نوپا را آغاز کرده ام میخوام بجای نوشتن،با طرحی نو آن را بیارایم.میخواهم در کرانه ی بی کران،آزاد و رها به پرواز درآیم و دیگر هیچ نمیخواهم.هیچ چیز!
و هنوز اسب خیالم سرکش است و رام نخواهد شد!
برای تو...

و اینبار از تو و برای تو مینگارم
برای تو،که جسم و جانم را تسخیر عشق خود کرده ای
دوستت می دارم!
دوستت میدارم،
نه برای آرامش خویش،
لیک برای آنکه "لایق" دوست داشتنی...
نگاهت،
خنده ات،
بوسه ات،
نفست،
بهانه ایست که طوفان درونیم را به آرامش دعوت می کند.
با من بمان


