برای سراب عزیزم

نمیدانم که شبها را چه سری در نهان دارد
نمیدانم که راز سر به مهر اشک ها از چیست؟
نمیدانم که دل، داغ غریبش را چه خواهد کرد در هجران!
و لیک اینست "عشق" هنگامه ی بودن
هست، هستی تا بهنگام شقایق ها...
کویر-21/4/88
...
بده دستاتو به من...
وقتی که اولین ترانه ی زندگیت این باشه که...با تو...بی تو...در تو...و وقتی که دیگه تو نگاهت هیچ عظمتی نیست تا بشی ناتانائیل!! وقتی که دیگه لحظه هیچ حرمتی نداره و فقط این خداست که میتونه گل عشقو بکاره،هر چی هم آیه و قسم بیاری،دیگه باور نمیکنم که پیشمی و تو تار و پود و ریشم جا داری...چون همه چیز فقط یه جبر مطلق هست و همین!
سراب عشق
سکوت سرآغاز فراموشیست و عشق سرآغاز پریشان حالی!و چگونه سکوت توأمان عشق خواهد شد،هنگامیکه سرمنشاء تمامی نیک و بد های زیستنگاه بشری،عشقست و متعلقاتش!چرا که عشق سرآغاز زیستنست و عاشقانه زیستن،آغازیست برای لبخند به زندگی.
کدامین چشمه را یارای جوشیدن در واحه ی به کویر نشسته ی عشقست و کدامین جنگل با سراب عشق به ثمر خواهد نشست؟من سکوت را بهانه میکنم به عشق لایزال تو و عشق را بهانه ای بر مهر سکوت دل.دل بیدارست و هشیار؛ و جان بهانه ایست بر حیات دل؛ و روح،پیوندیست میان جان و دل!پیوندی معنوی که کس را یارای برهم زدن آن نخواهد بود حتی حضرت حق!خواه پیوندی به کمال و درست باشد خواه ناصواب و بد چهره...
و این عظمتی ست بس عظیم و حیران کننده...و من کماکان متحیر و سرگشته و گمگشته ام در وادی "عشق"!
تصویر یک نگاه
هنگامی که بلندای خاطره ات میشود: گذر زمان و سرور و پایکوبی شبانه ات میشود: خاطره ،کدامین تارای سرشتت به حضور تو رنگ جلا می بخشد و نور افشانی اش فروغ دیدگان می گردد؟
اشک شد،
گریست،
و خاطره گشت رویای صبح صادق!
"بیاد روز آغاز"


