بیگانه
اشک شد،گریست،و خاطره گشت رویای صبح صادق
هنوز هم...
از وقتی تو آمده ای ،خاطرات شوم گذشته ام مهربان تر گشته اند و شام تا سحر مرا میهمان کابوس های شبا نه ی خود نمی کنند.اما هنوز خسته ام و در به در؛هنوز خسته ام و مادام به دنبال "گمگشته"ی خویشم و نمیدانم کجای این بیکرانه ی دنیا میبایست به دنبال آن بود و نیافت.

و اینک که سطری نوپا را آغاز کرده ام میخوام بجای نوشتن،با طرحی نو آن را بیارایم.میخواهم در کرانه ی بی کران،آزاد و رها به پرواز درآیم و دیگر هیچ نمیخواهم.هیچ چیز!
و هنوز اسب خیالم سرکش است و رام نخواهد شد!
!! نوشته شده توسط کویر
| 0:3 | چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
•


