بیگانه
اشک شد،گریست،و خاطره گشت رویای صبح صادق
...
بده دستاتو به من...
وقتی که اولین ترانه ی زندگیت این باشه که...با تو...بی تو...در تو...و وقتی که دیگه تو نگاهت هیچ عظمتی نیست تا بشی ناتانائیل!! وقتی که دیگه لحظه هیچ حرمتی نداره و فقط این خداست که میتونه گل عشقو بکاره،هر چی هم آیه و قسم بیاری،دیگه باور نمیکنم که پیشمی و تو تار و پود و ریشم جا داری...چون همه چیز فقط یه جبر مطلق هست و همین!
!! نوشته شده توسط کویر
| 10:6 | چهارشنبه دهم تیر 1388
•


